تبليغاتX
ریرا
 

 

 همه لرزش دست و دلم از آن بود

                      که عشق پناهی گردد

                                             پروازی نه

                                             گریزگاهی گردد.

 

 آی عشق

          آی عشق

                   چهره ی آبیت پیدا نیست.

 

 و خنکای مرحمی

          بر شعله ی زخمی

                   نه شور شعله بر خنکای درون

 

 آی عشق

        آی عشق

              چهره ی سرخت پیدا نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:42  توسط ریرا | 
 
آماده ي رفتن ام
 
چشم به راه كسي نخواهم ماند
 
خيلي وقت است چمدان رنگ و رو رفته ي خود را بسته ام
 
چمدان خرد و ريز بعضي روياها...
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:27  توسط ریرا | 
 

من اینجا بس دلم تنگ است

حاشا می کنم دورم و می گویم نه مهجورم نه کس دارم که دارد چشم در راهم.

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و محتاطانه می گویم(چنان که گوش کس نشنوود)

شاید هم کسی مهر مرا در دل نگه دارد.

 

من اینجا بس دلم تنگ است

ولی این بار می دانم٬ در آنجایی که دیشب بارش باران٬ به سان گریه های من٬

نفیر دل به سوی آسمان سر داد٬ کسی را چشم در راه دارم.

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط ریرا | 
 

حتی اگر محصول هرزگی خداوند باشم

از آن زفاف بی عفاف

عشق را به یادگار با خود آورده ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:13  توسط ریرا | 
 

شب از ستاره لبریز و

                      ماه هم که تو بودی

گم شدن سایه ی صنوبر در ظلمت و

                         برگ ریز پاییز که من بودم

مجلس آسمان به تو گرم و سنگینی باد برای من...

 

از همان آغاز نماندن تو آشکار

نمی دیدم

پایم بسته بود

باد وزید

در گمان  آمدن سوی "تو" ام  بود

اما لحظه ی رهایی

تنها دوری و جداییت در باورم شد.

 

دیگر نه شبی که برای دیدنت به آسمان سرک بکشم

نه روزی که امید برگشتن دوباره ات سرمستم کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:24  توسط ریرا | 
 

نیمه شب ابری

          با زمزمه ی باد رقصیدم 

خمار آخرین نگاهت

          سایه ی صبحم را به دریا سپردم.

 

از هلهله ی برگهای صنوبران که می گذشتم

شهوت دوباره دیدنت همان سنگینی قدم هایم بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:33  توسط ریرا | 
 

زخمه٬

        ریزش نگاه٬

                       تصویر لحظه های بوسه

سکوت٬

        شب شمد پوش٬

                             عبور از گذرگاه ذهن خمار

 

و سراب٬

           حضورت٬

                      همراه گوش ماهی های مسافر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:22  توسط ریرا | 
 

هم پیاله ی بوسه هایم

             هم آغوش لحظه های سرد سرگردانی

                         تن آویخته  پیراهن عریانی  به پیشگاه من

                                                        دریده  هرچه پرده ی پنهانی

 

چگونه باشد در دیدگانت

                     یارای تماشای آنچه بر من گذشت؟

غروب تلخ آسمان ابری ام!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط ریرا | 
 

دوباره ذهن خمار من از صدای تو مست شد.

هر چند کلام تو جز تکرار فراموشی نبود  اما  هر چه که از آسمان ببارد برای من یادآور باران است.

 

 

هی!

می دانم سلام من بر ساکنان آن دشت خیالی بیش نیست

می دانم سکوت تو بر بهانه های من ...

ولی باور کن دشت بی غزال هم خیالی بیش نیست.

 

 

در پی حرفت رفتم اما بدان

                                  مسیر من هم غیر از آن دشت نیست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:21  توسط ریرا | 
 

حالا دیگر چندین باران از آن شب خداحافظی گذشته است.

اما دیشب باز هم ترسیدم.

او گفته بود خسته است٫ می خواهد برود

                                                      تنها همدمم

                                                                      و باز تنهایی.

ترس لحظه های بی بارانی رهایم نمی کند!

هماره همچون خودم با من است.

با من است و بی من می رود.

سکوت

         و نگفتن هر چه حرف نگفتنی!

 

یخبندان حضور تاریکم

در انتظار هیچ حس سوزانی

باز هم در زیر خش خش برگان زرد خزان

                                                    به خواب می رود.

و من

همچنان در اندیشه ی آن درخت که دیگر نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:45  توسط ریرا | 
 

همین تنهایی ساده را هم از من دریغ می کنند گاهی.

حرفی از غزال در میان نبود.

دیگر کسی خرامان از کنارم گذر نکرد که صدایش کنم!

احترام گذاردن به سکوت آسمان هم که عیبی ندارد.

باران پاییزی هم که دست من نیست.

 

پس چرا به دستان تنهایی من دستبند می زنید؟

یعنی زندان تن برایم کافی نیست؟

 

از این همه آدمیان دور و برم دلم می گیرد.

به خدا دلم می گیرد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:14  توسط ریرا | 
 

دیر گاهیست که چشمان درخشان غزال

به تمنای حضوری فراسوی خیال

مانده بر ظلمت تندیس نوازنده ء نی ٫ که هم او پشت نموده است به زایشگه آب

رو به صُفّه ٫ غرق اندوه و ملال.

 

 دیرگاهیست که لبهای غزل خوان غزال

قصه ای تازه روایت کرده است

قصه ای از دو مکان یکسان ٫ قصه ای به درازای دو دشت همسان

نغمه ای در یک دشت ٫ نغمه خوانی در آن

قصه بس طولانی ٫ غصه ای از هجران.

 

دیرگاهیست.

 

و سرانجام نگاهی

کوتاه

سراسیمه ٫ ولی بس زیبا

همه چشمان و لبان فریادند

که خدایا

که خدایا

که خدایا ...                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:24  توسط ریرا | 
 

ساده باور داشتم که از جنس بارانی.

 

 

دیگر از پشت دیوار فراموشی

به دیدن آشنایی سرک نخواهم کشید.

همان تنهایی ناب مرا بس!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:37  توسط ریرا | 
 

وقتی همگان باور کنند که حالت خوب است

وقتی سکوت آسمان را برایت زیبا بخوانند

دیگر حیرت و اظطراب و بی قراری همیشگی  توفیری ندارند!

 

پیله منتظر اراده ی توست. کسی دستت را نمی گیرد.

خود باید بخواهی.

اما من اینجا راحتم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39  توسط ریرا | 
 

چه اشکالی دارد این  سکوت؟

وقتی فریاد ٫ روزنه ای برای عبور از کوچه ی  ایشان نمی یابد ٫ چه فرقی دارد سکوت؟

خوشحالم که ستاره در کنار تو بود و تو در کنار ستاره ٫ با هم و  هر کدام تنها!

راستی در ترانه ی  پنهانش نامی از من نبود؟

می خواهم بداند که هنوز هستم.

که هنوز ترانه هایی که برایم خوانده بود را زمزمه می کنم.

 

دوست من!

آن طور  که هستی  نگاهت می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:13  توسط ریرا | 
 

همچنان که می رفتم ٫ خواهم رفت.

در هیچ کیمه ای سکنی نخواهم گزید.

می روم تا باز هم از آسمان بلند باران ببارد.

تا دوباره خیس از بلورهای سرد بلرزم.

می روم.

دیگر حدیثی نمی ماند. نه حر فی از غزال  نه نوایی از نی ظالم!

 

آب همچنان جریان دارد اما درخت نیست.

می دانستم  یک جای کار ایراد دارد.   درخت.

وقتی درخت نباشد ٫ دیگر برگی نیست. سایه ای نیست. آب هم که می رود.

دیگر کسی برای شهادت دادن نمی ماند.

پس می روم   همچنان که می رفتم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 21:34  توسط ریرا | 
راهی نیست. تمام می شود. خانه همین نزدیکی هاست.فقط چند قدم دورتر.

می خواهی تنهایم بگذاری؟ اینجا؟

حالا که دیگر افق پیدا شد؟

باید بخندم!

نه باران آمد نه کسی صدایت زد. 

ای کاش از اول گفته بودی که تحمل این سکوت و آسمان بلند را نداری.

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:18  توسط ریرا | 
 

ولی ای کاش غزال هم بافتهء همین ریشه بود!

پس تو هم می شنوی. تعبیر تلخ انتظار و سکوت را می دانی.

خواب زمان را به چشم می بینی.

اما وقتی دلمان برای خودمان تنگ شود چگونه از آینه بگذریم؟

چگونه باران آسمان را فراموش کنیم؟

تو که بهتر از من می دانی.    آری!

ما بافتهء یک ریشه ایم اما ای کاش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط ریرا | 
 

می دانی؟

چگونه چشمانم دلتنگ شوند با این همه باران پاییزی ؟

نه!

چشمانم فقط نگران جای قدم های غزال ٫ منتظر بارانند.

دلواپسی نیست. مگر فریاد نگاهم را نمی شنوی؟

دل واپس مانده که دلواپسی نمی شناسد.

تنها تشنهء همان نگاه کوتاه

همان نگاه سراسیمه

خدا را می خواند!

هنوز هم می گویی که می دانی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:42  توسط ریرا | 
 

بهار پر از بوی نارنج بود تا وقتی که هنوز پاییز نارنجی قلمروش را به تصرف خود در نیاورد.

امروز هم درختان ما در آرزوی نارنج ٫ برگان خود را در آغوش بهار رها کردند.

تا فردا چه شود! 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:6  توسط ریرا | 
 

هه!

تو نمی دانی که انتظار من گنگ است؟

کلامی نمی خواهد.

تنها منم که دلخوش به یاد اشاراتش   باز در همان خانه می مانم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط ریرا | 
 

چه لذتی؟

وقتی خودت بهتر از هر کسی می دانی که انتظارت تا همیشه ادامه خواهد داشت!

نه! کار از غزل گذشته!

غزال دیگر به خانه باز نخواهد  گشت.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:18  توسط ریرا | 
 

آینه  هم تعبیری بر انتظارم نداشت.

امروز هم سکوت خواهم کرد.

خوشا نزدیکی به لمس همین لحظه!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:3  توسط ریرا | 
 

در هوایت خود را اندوختم  اما همچنان سوختم.

ندانستم چه کردم با خویشتن خویش ٫ ولی هر چه بود مرا زایل کرد. انگار دیوانه هستند همگان.

و آن همگان دیواری از خود ساخته اند که مرا در بطن خود می فشارد.

آری من هم دیوانه ای بیش نیستم.

اما من می فهمم. باور کنید. خطابم کنید. فرارم مکنید. باشد اینچنین من هم دیوانه خواهم شد.

می خواهم از زندان نفسهایشان درآیم. تنگ است فضایم. اما بوی دیوانگی نمی دهد تنفسشان.

آنها هم فقط اینچنین شمرده می شوند. بیچارگان سالم اند. می فهمند.

خطابشان کنید. دوست بداریدشان. دوست تر خواهند داشتتان.

در آینه بنگرید. توفیری نمی بینید  ما بین.

خود نخواستند. خواسته اید چنین نگریسته شوند!

اما گناه من چیست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:17  توسط ریرا | 
 

اینک که راهمان از هم جداست ٫ بگردیم سراغ عبوری ولو کهنه  که پیوندی دوباره به مسیرمان دهد.

تا دوباره گذرمان به چشمان همدیگر بیفتد.

تا روزی که در تلاقی راه به هم گره خوردیم  دیگر کسی نباشد که کوری این گره را علاج کند.

ریسمانی هم با خود ببریم بهر احتیاط.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:5  توسط ریرا | 
 

در یک ظهر داغ تابستانی ٫ به دریا که رسیدی ٫ کفشهایت را بر کن و بر روی شنهای تفتان ساحل

قدم بزن.

اینک می توانی نغمهء پرندگان ٫ خنکای نسیم و طعم انّاب را حس کنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:56  توسط ریرا | 
 

امروزی که از آن گذشتیم مرا به یاد عهدی می برد که با خود بسته بودم.

عهدی که دست جبار زمانه مرا از وفا به آن منع کرد. بی وفا جفا کردم و دلی را به مقصود نرساندم.

امروز هم تمام شد و نقطهء سیاه دیگری بر چهره ام فزونی یافت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:37  توسط ریرا | 
 

زنده ام و در زندان زندگی نفسی می کشم.

نانی برایم می آورند و آبی به لبانم می رسانند.

حرکت می کنم و در جایم می ایستم. می خوابم و بیدارم می کنند.

نامم آدمیزاد است. می گویند انسانم. اینگونه به گوشم رسید. شاید اشتباه می کنند یا

اشتباه می کنم.

از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت را نمی دانم.

شنیده ام که می روم و تمام میشوم.

 پس بهر چه آمده ام که بروم؟

اینجا چه می کنم یا با من چه می کنند؟ نمی دانم.

در این قفس کسی هم نیست که به من بگوید.

همه گمراهم می کنند. همه ای که از من گمراه ترند.

به من می خندند اما نمی دانند که من برایشان گریه میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:26  توسط ریرا | 
 

اجازهء ترکیدن به بغضش نمی داد.داشت خفه می شد. هیولایی در گلویش لول می خورد که نای نفس

کشیدن را از او می گرفت. نمی توانست. باران می بارید. هوا سرد بود. اتاق گرم بود و او گرمتر از آتش.

می سوخت. ناگهان در را باز کرد و به حیاط دوید. سطلی آب را بر روی سرش خالی کرد. آبی که نزدیک 

به یخ زدن بود. به هر حال خوابید. 

صبح که بیدار شد ٫ نه مثل دیشب ٫ اما هنوز گرمش بود. سازش را برداشت و در آن دمید. سازی که 

خود در حرارتی سوخته بود. دمش سرد و سردتر می شد.

آتش خاموش شد و او دیگر گرمش نبود.

 

         به این امید که دوباره در کنار آب              گذر کنیم از آن تندیس بی لعاب

 

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:17  توسط ریرا | 
ای کاش هم اینک باران می بارید. می بارید و هر چه از من مانده را با خود می برد.

ای کاش چشمه ای می جوشید و مرا در خود می شست.

ای کاش آفتاب می تابید و مرا با تابش خود می سوزاند.

ای کاش باد می وزید و بوی نافله با خود می آورد.

ای کاش.

اما آیا همه ی اینها مرحمی بر دل ریشم می شد؟

نه. اما فقط ای کاش «عشق را زبان سخن بود» تا صدایم به گوش شما برسد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:21  توسط ریرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باران
اگر هم از عرش به فرش آید
باز هم سهم ما از آسمان بلند است.
گمان مبرید سهم کمی برده ایم!

نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
پیوندها
_ آسمون شب
_ رهاتر از رها
_ سیمرغ
_ رها
_ خوزه آركاديوي اول
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM