تبليغاتX
ریرا
ای کاش هم اینک باران می بارید. می بارید و هر چه از من مانده را با خود می برد.

ای کاش چشمه ای می جوشید و مرا در خود می شست.

ای کاش آفتاب می تابید و مرا با تابش خود می سوزاند.

ای کاش باد می وزید و بوی نافله با خود می آورد.

ای کاش.

اما آیا همه ی اینها مرحمی بر دل ریشم می شد؟

نه. اما فقط ای کاش «عشق را زبان سخن بود» تا صدایم به گوش شما برسد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:21  توسط ریرا | 
می خواهم بنویسم اما نمی دانم از چه.

از غزل بنوسیم یا قصیده. از پری بنویسم یا شاه دخت. فقط می خواهم  بنویسم.

چند روزی می شود که شعر نخوانده ام اما انگار از همیشه شاعر ترم. اما من که چاه دلم خشکیده 

است.

پس این دلو چگونه پی در پی پر و خالی می شود؟

نه! سرابی بیش نیست. بی جهت به آن کور سو دل مبند. آفتاب که بالا بیاید دیگر به تو چشمک  

نخواهد زد. تنها تو می مانی و رویای دیشبی که حسرت بر دلت نهاد.

حالا بیا بنشین کنار چشمه. نگاه کن که آب چگونه میرود. بدون هیچ ادعایی در زمین جاری می شود.

خیال نکن موج هایش خم ابروانش هستند. نه. ناهمواری های مسیر است که چنینش می کند.

بیچاره دلش خالیست. لب به شکایت نخواهد گشود. پس تو هم راضی باش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:42  توسط ریرا | 
ساکت و بی صدا نواختم اما نمی دانم چرا نوایش به هفت کوچه رسید.

چه کسی دیوارها را فرو ریخت و مرزها را گشود که اینچنین رسوا شوم؟نمی دانم.

اما دیگر خیالی نیست. چیزی که گذشت٬ گذشت.

تنها من ماندم و چند همراه که هر یک به تناسب حال خود یاری ام میدهند.

گاهی دلم می خواهد از این لباس تنگ خارج شوم.می خواهم رها باشم. همچون بلبلان بر روی  

شاخه های درختان برای خودم بخوانم٬ نجوا کنم٬ حتی فریاد، آه آری فریاد. چقدر دلم می خواهد ...

شبان درازی که دیوانگی به سراغم می آید٬ دخت ایران زمین ملال و غمهایم را با من شریک می شود.

شاه بیت یارانم. چقدر دوستش دارم. زیبا سیرت و زیبا صورت. شاید او هم روزی تمام شود و دیگر برای

من نباشد... نه... چه خیال نفرت انگیزی.

او بیمار است و مبتلا٬ ما بیماریم و مبتلا٬ همگان بیمارند و مبتلا. اما او سر گران دارد و دل انباشته از درد

یاران. پس کجایند یارانی که بار درد او کشند؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:24  توسط ریرا |