![]() |
![]() |
|
|
در هوایت خود را اندوختم اما همچنان سوختم. ندانستم چه کردم با خویشتن خویش ٫ ولی هر چه بود مرا زایل کرد. انگار دیوانه هستند همگان. و آن همگان دیواری از خود ساخته اند که مرا در بطن خود می فشارد. آری من هم دیوانه ای بیش نیستم. اما من می فهمم. باور کنید. خطابم کنید. فرارم مکنید. باشد اینچنین من هم دیوانه خواهم شد. می خواهم از زندان نفسهایشان درآیم. تنگ است فضایم. اما بوی دیوانگی نمی دهد تنفسشان. آنها هم فقط اینچنین شمرده می شوند. بیچارگان سالم اند. می فهمند. خطابشان کنید. دوست بداریدشان. دوست تر خواهند داشتتان. در آینه بنگرید. توفیری نمی بینید ما بین. خود نخواستند. خواسته اید چنین نگریسته شوند! اما گناه من چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:17 توسط ریرا |
|
|
اینک که راهمان از هم جداست ٫ بگردیم سراغ عبوری ولو کهنه که پیوندی دوباره به مسیرمان دهد. تا دوباره گذرمان به چشمان همدیگر بیفتد. تا روزی که در تلاقی راه به هم گره خوردیم دیگر کسی نباشد که کوری این گره را علاج کند. ریسمانی هم با خود ببریم بهر احتیاط. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:5 توسط ریرا |
|
|
در یک ظهر داغ تابستانی ٫ به دریا که رسیدی ٫ کفشهایت را بر کن و بر روی شنهای تفتان ساحل قدم بزن. اینک می توانی نغمهء پرندگان ٫ خنکای نسیم و طعم انّاب را حس کنی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:56 توسط ریرا |
|
|
امروزی که از آن گذشتیم مرا به یاد عهدی می برد که با خود بسته بودم. عهدی که دست جبار زمانه مرا از وفا به آن منع کرد. بی وفا جفا کردم و دلی را به مقصود نرساندم. امروز هم تمام شد و نقطهء سیاه دیگری بر چهره ام فزونی یافت.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:37 توسط ریرا |
|
|
زنده ام و در زندان زندگی نفسی می کشم. نانی برایم می آورند و آبی به لبانم می رسانند. حرکت می کنم و در جایم می ایستم. می خوابم و بیدارم می کنند. نامم آدمیزاد است. می گویند انسانم. اینگونه به گوشم رسید. شاید اشتباه می کنند یا اشتباه می کنم. از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت را نمی دانم. شنیده ام که می روم و تمام میشوم. پس بهر چه آمده ام که بروم؟ اینجا چه می کنم یا با من چه می کنند؟ نمی دانم. در این قفس کسی هم نیست که به من بگوید. همه گمراهم می کنند. همه ای که از من گمراه ترند. به من می خندند اما نمی دانند که من برایشان گریه میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:26 توسط ریرا |
|
|
اجازهء ترکیدن به بغضش نمی داد.داشت خفه می شد. هیولایی در گلویش لول می خورد که نای نفس کشیدن را از او می گرفت. نمی توانست. باران می بارید. هوا سرد بود. اتاق گرم بود و او گرمتر از آتش. می سوخت. ناگهان در را باز کرد و به حیاط دوید. سطلی آب را بر روی سرش خالی کرد. آبی که نزدیک به یخ زدن بود. به هر حال خوابید. صبح که بیدار شد ٫ نه مثل دیشب ٫ اما هنوز گرمش بود. سازش را برداشت و در آن دمید. سازی که خود در حرارتی سوخته بود. دمش سرد و سردتر می شد. آتش خاموش شد و او دیگر گرمش نبود.
به این امید که دوباره در کنار آب گذر کنیم از آن تندیس بی لعاب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:17 توسط ریرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|