![]() |
![]() |
|
|
دیر گاهیست که چشمان درخشان غزال به تمنای حضوری فراسوی خیال مانده بر ظلمت تندیس نوازنده ء نی ٫ که هم او پشت نموده است به زایشگه آب رو به صُفّه ٫ غرق اندوه و ملال.
دیرگاهیست که لبهای غزل خوان غزال قصه ای تازه روایت کرده است قصه ای از دو مکان یکسان ٫ قصه ای به درازای دو دشت همسان نغمه ای در یک دشت ٫ نغمه خوانی در آن قصه بس طولانی ٫ غصه ای از هجران.
دیرگاهیست.
و سرانجام نگاهی کوتاه سراسیمه ٫ ولی بس زیبا همه چشمان و لبان فریادند که خدایا که خدایا که خدایا ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:24 توسط ریرا |
|
|
ساده باور داشتم که از جنس بارانی.
دیگر از پشت دیوار فراموشی به دیدن آشنایی سرک نخواهم کشید. همان تنهایی ناب مرا بس!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:37 توسط ریرا |
|
|
وقتی همگان باور کنند که حالت خوب است وقتی سکوت آسمان را برایت زیبا بخوانند دیگر حیرت و اظطراب و بی قراری همیشگی توفیری ندارند!
پیله منتظر اراده ی توست. کسی دستت را نمی گیرد. خود باید بخواهی. اما من اینجا راحتم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39 توسط ریرا |
|
|
چه اشکالی دارد این سکوت؟ وقتی فریاد ٫ روزنه ای برای عبور از کوچه ی ایشان نمی یابد ٫ چه فرقی دارد سکوت؟ خوشحالم که ستاره در کنار تو بود و تو در کنار ستاره ٫ با هم و هر کدام تنها! راستی در ترانه ی پنهانش نامی از من نبود؟ می خواهم بداند که هنوز هستم. که هنوز ترانه هایی که برایم خوانده بود را زمزمه می کنم.
دوست من! آن طور که هستی نگاهت می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:13 توسط ریرا |
|
|
همچنان که می رفتم ٫ خواهم رفت. در هیچ کیمه ای سکنی نخواهم گزید. می روم تا باز هم از آسمان بلند باران ببارد. تا دوباره خیس از بلورهای سرد بلرزم. می روم. دیگر حدیثی نمی ماند. نه حر فی از غزال نه نوایی از نی ظالم!
آب همچنان جریان دارد اما درخت نیست. می دانستم یک جای کار ایراد دارد. درخت. وقتی درخت نباشد ٫ دیگر برگی نیست. سایه ای نیست. آب هم که می رود. دیگر کسی برای شهادت دادن نمی ماند. پس می روم همچنان که می رفتم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 21:34 توسط ریرا |
|
|
راهی نیست. تمام می شود. خانه همین نزدیکی هاست.فقط چند قدم دورتر.
می خواهی تنهایم بگذاری؟ اینجا؟ حالا که دیگر افق پیدا شد؟ باید بخندم! نه باران آمد نه کسی صدایت زد. ای کاش از اول گفته بودی که تحمل این سکوت و آسمان بلند را نداری. ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:18 توسط ریرا |
|
|
ولی ای کاش غزال هم بافتهء همین ریشه بود! پس تو هم می شنوی. تعبیر تلخ انتظار و سکوت را می دانی. خواب زمان را به چشم می بینی. اما وقتی دلمان برای خودمان تنگ شود چگونه از آینه بگذریم؟ چگونه باران آسمان را فراموش کنیم؟ تو که بهتر از من می دانی. آری! ما بافتهء یک ریشه ایم اما ای کاش...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:29 توسط ریرا |
|
|
می دانی؟ چگونه چشمانم دلتنگ شوند با این همه باران پاییزی ؟ نه! چشمانم فقط نگران جای قدم های غزال ٫ منتظر بارانند. دلواپسی نیست. مگر فریاد نگاهم را نمی شنوی؟ دل واپس مانده که دلواپسی نمی شناسد. تنها تشنهء همان نگاه کوتاه همان نگاه سراسیمه خدا را می خواند! هنوز هم می گویی که می دانی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:42 توسط ریرا |
|
|
بهار پر از بوی نارنج بود تا وقتی که هنوز پاییز نارنجی قلمروش را به تصرف خود در نیاورد. امروز هم درختان ما در آرزوی نارنج ٫ برگان خود را در آغوش بهار رها کردند. تا فردا چه شود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:6 توسط ریرا |
|
|
هه! تو نمی دانی که انتظار من گنگ است؟ کلامی نمی خواهد. تنها منم که دلخوش به یاد اشاراتش باز در همان خانه می مانم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:6 توسط ریرا |
|
|
چه لذتی؟ وقتی خودت بهتر از هر کسی می دانی که انتظارت تا همیشه ادامه خواهد داشت! نه! کار از غزل گذشته! غزال دیگر به خانه باز نخواهد گشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:18 توسط ریرا |
|
|
آینه هم تعبیری بر انتظارم نداشت. امروز هم سکوت خواهم کرد. خوشا نزدیکی به لمس همین لحظه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:3 توسط ریرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|