![]() |
![]() |
|
|
حالا دیگر چندین باران از آن شب خداحافظی گذشته است. اما دیشب باز هم ترسیدم. او گفته بود خسته است٫ می خواهد برود تنها همدمم و باز تنهایی. ترس لحظه های بی بارانی رهایم نمی کند! هماره همچون خودم با من است. با من است و بی من می رود. سکوت و نگفتن هر چه حرف نگفتنی!
یخبندان حضور تاریکم در انتظار هیچ حس سوزانی باز هم در زیر خش خش برگان زرد خزان به خواب می رود. و من همچنان در اندیشه ی آن درخت که دیگر نیست!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:45 توسط ریرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|