تبليغاتX
ریرا
 

شب از ستاره لبریز و

                      ماه هم که تو بودی

گم شدن سایه ی صنوبر در ظلمت و

                         برگ ریز پاییز که من بودم

مجلس آسمان به تو گرم و سنگینی باد برای من...

 

از همان آغاز نماندن تو آشکار

نمی دیدم

پایم بسته بود

باد وزید

در گمان  آمدن سوی "تو" ام  بود

اما لحظه ی رهایی

تنها دوری و جداییت در باورم شد.

 

دیگر نه شبی که برای دیدنت به آسمان سرک بکشم

نه روزی که امید برگشتن دوباره ات سرمستم کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:24  توسط ریرا |