تبليغاتX
ریرا -
 

اجازهء ترکیدن به بغضش نمی داد.داشت خفه می شد. هیولایی در گلویش لول می خورد که نای نفس

کشیدن را از او می گرفت. نمی توانست. باران می بارید. هوا سرد بود. اتاق گرم بود و او گرمتر از آتش.

می سوخت. ناگهان در را باز کرد و به حیاط دوید. سطلی آب را بر روی سرش خالی کرد. آبی که نزدیک 

به یخ زدن بود. به هر حال خوابید. 

صبح که بیدار شد ٫ نه مثل دیشب ٫ اما هنوز گرمش بود. سازش را برداشت و در آن دمید. سازی که 

خود در حرارتی سوخته بود. دمش سرد و سردتر می شد.

آتش خاموش شد و او دیگر گرمش نبود.

 

         به این امید که دوباره در کنار آب              گذر کنیم از آن تندیس بی لعاب

 

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:17  توسط ریرا |