![]() |
![]() |
|
|
زنده ام و در زندان زندگی نفسی می کشم. نانی برایم می آورند و آبی به لبانم می رسانند. حرکت می کنم و در جایم می ایستم. می خوابم و بیدارم می کنند. نامم آدمیزاد است. می گویند انسانم. اینگونه به گوشم رسید. شاید اشتباه می کنند یا اشتباه می کنم. از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت را نمی دانم. شنیده ام که می روم و تمام میشوم. پس بهر چه آمده ام که بروم؟ اینجا چه می کنم یا با من چه می کنند؟ نمی دانم. در این قفس کسی هم نیست که به من بگوید. همه گمراهم می کنند. همه ای که از من گمراه ترند. به من می خندند اما نمی دانند که من برایشان گریه میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:26 توسط ریرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|