تبليغاتX
ریرا -
 

در هوایت خود را اندوختم  اما همچنان سوختم.

ندانستم چه کردم با خویشتن خویش ٫ ولی هر چه بود مرا زایل کرد. انگار دیوانه هستند همگان.

و آن همگان دیواری از خود ساخته اند که مرا در بطن خود می فشارد.

آری من هم دیوانه ای بیش نیستم.

اما من می فهمم. باور کنید. خطابم کنید. فرارم مکنید. باشد اینچنین من هم دیوانه خواهم شد.

می خواهم از زندان نفسهایشان درآیم. تنگ است فضایم. اما بوی دیوانگی نمی دهد تنفسشان.

آنها هم فقط اینچنین شمرده می شوند. بیچارگان سالم اند. می فهمند.

خطابشان کنید. دوست بداریدشان. دوست تر خواهند داشتتان.

در آینه بنگرید. توفیری نمی بینید  ما بین.

خود نخواستند. خواسته اید چنین نگریسته شوند!

اما گناه من چیست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:17  توسط ریرا |