تبليغاتX
ریرا -
 

دیر گاهیست که چشمان درخشان غزال

به تمنای حضوری فراسوی خیال

مانده بر ظلمت تندیس نوازنده ء نی ٫ که هم او پشت نموده است به زایشگه آب

رو به صُفّه ٫ غرق اندوه و ملال.

 

 دیرگاهیست که لبهای غزل خوان غزال

قصه ای تازه روایت کرده است

قصه ای از دو مکان یکسان ٫ قصه ای به درازای دو دشت همسان

نغمه ای در یک دشت ٫ نغمه خوانی در آن

قصه بس طولانی ٫ غصه ای از هجران.

 

دیرگاهیست.

 

و سرانجام نگاهی

کوتاه

سراسیمه ٫ ولی بس زیبا

همه چشمان و لبان فریادند

که خدایا

که خدایا

که خدایا ...                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:24  توسط ریرا |